مولف ناشناخته
148
تاريخ شاهى ( فارسى )
به كرمان آمده بود او را عماد لور مىگفتند ، شعر فارسى گفتى و پارهاى نجوم دانستى [ 288 ] ، صاحب مغفور فخر الملك شمس الدولة و الدين گفت سلطان فرمود كه مواجبى به وى مىبايد داد ، سؤال كردم كه چهمقدار فرمان است كه بدهند ؟ و مرا در خاطر بود كه كمابيش ده هزار من غله بفرمايد - فرمود كه چهل هزار من گندم بگوى كه بنويسند . مرا اين گران مىنمود ، خداوند عالم به فراست دريافت ، فرمود كه پادشاهان را چيزها « 1 » بر قدر و همت خود بايد كرد . حكايت آوردهاند كه زمانهء شورچشم بر يكى از راد مردان بىنمكى آغاز كرد تا دست مراد او به بند محنت بربسته شد . و كليد قفلگشاى كارها در آن وقت به دست حاتم بود ، بر مركب اميد سوار شده و به نزديك حاتم آمد و قصهء بخت سرگشته و دولت برگشتهء خود با او بازگفت و گفت اى حاتم دست حاجت گريبان من گرفت و زبان اميد مرا به حضرت تو راه نمود و دل در جگر افتادهء من پاى لطف تو گرفت تا در اتمام اين حاجت [ 289 ] نوميدش نگذارى و به همت حاجتش برآرى . بيت : دل نزد تو آمد خبرش مىدارى * خون گشت چرا در جگرش مىدارى چون از سر درد پاى زلف تو گرفت * زنهار كه دست بر سرش مىدارى حاتم گفت التماس چيست ؟ گفت قدرى وام دارم مىخواهم تا از كيسهء احسان تو ادا شود ، اما چون زمانه در كار او گرهى باقى داشت ، حالى ، دست حاتم به كليد كرم ، قفل حاجت او نگشاد ، گفت : درين وقت دسترسى نيست ، چون به خانه بازخواهى گشت بر من گذارى كن تا مگر امكانى باشد كه به جاى تو احسانى كنم . او بازگشت با جگر سوخته و دل شكسته ، شاخ طمع بريده و روى اميد سيه شده ، پشت طمع شكسته باد كه شهپر هماى را شكسته مىدارد . چون كرم حاتم دست اميدش نگرفت روبراه آورد و پاى نوميدى برگرفت و مىگفت . بيت : [ 290 ] اين آتش جان مرا چنان مىدارد * كم آب حيات هم زيان مىدارد
--> ( 1 ) - شايد هم : خيرها